درس پنجم فلسفه : شهید راه حکمت

سقراط شهید راه حکمت است. برای آشنایی با عمق اندیشه‌های فلسفی سقراط باید با زندگی و سرگذشت سقراط مواجه شد.

زندگی‌نامه سقراط

1. در اواخر 470 و یا اوایل 469 پیش از میلاد در آتن متولد شد.

2. مادرش ماما و پدرش سنگ‌تراش بود. ابتدا شغل پدر را داشت ولی بعد به سراغ علم رفت و در زندگی فقر و قناعت پیشه کرد.

3. استاد به خصوصی در تحصیلات خود نداشت و بیشتر از راه مطالعه‌ی آثار گذشتگان تحصیل کرد.

4. افلاطون بزرگ‌ترین شاگرد اوست.

5. دارای زن و سه فرزند بود که زنش بسیار بداخلاق و نامهربان بود.

6. به قصد شرکت در جنگ‌های پلوپونزی[1]شهر آتن را ترک کرد و رشادت‌های فراوان از خود نشان داد. سرانجام در سال 399 قبل از میلاد از سوی برخی منتقدان آتن محکوم به مرگ شد.

روش سقراط :

روش سقراط به دیالکتیک یا گفتگوی عقلی معروف است. (جدل) او به حقیقت اعتقاد داشت و می‌گفت حقیقت در درون افراد است که باید با سؤال و جواب آن را بشناسد.

شیوه‌ی تعلیم حکمت : (ویژگی‌های سقراط)

سقراط با منش و بزرگواری خویش، سخنانی ساده، خنده‌آور، شیرین و پرمعنا بر زبان می‌آورد که ژرفای خاصی داشت و این مفاهیم والا روح کمال طلبی را در انسان‌ها برمی‌انگیخت.

مخاطبین سقراط: توده‌ی مردم از جمله بازاریان، اعیان، اشراف و ..... به خصوص جوانان بودند.

موضوع تفکر و تأمل سقراط : مسائل روزمره‌ی زندگی

مقصود سقراط از گشت و گذار

1. نباید جسم و مال و ثروت را بر کمال نفس ترجیح داد.

2. ثروت فضیلت به بار نمی‌آورد بلکه این فضیلت است که ثروت به بار می‌آورد.

- سقراط به‌خاطر پول سخن نمی‌گفت (برخلاف سوفسطاییان) بلکه سخن گفتن و پند دادن و بیدار ساختن او به خاطر رسالتی بود که خداوند با نداهای غیبی و در رویاها بر عهده او گذاشته بود.

عوامل محاکمه‌ی سقراط (علت کینه‌توزی‌ها و بدخواهی‌ها):

1. سقراط خوای راحت را از دیدگان فضل فروشان و جاه‌طلبان ربود.

2. علاقه‌ی جوانان به راه و روش سقراط حسادت بسیاری از مدعیان تعلیم را برانگیخته بود.

3. رویارویی سقراط با سوفسطاییان باعث کسادی بازار آن‌ها و رسوائی‌شان شده بود.

اتهام چه بود ؟

- سقراط در دادگاه هلیاست در شهر آتن محاکمه شد.

- ملتوس از سوی متهم‌کنندگان، اتهامات سقراط را در دادگاه بیان کرد.

سخنان ملتوس در دادگاه :

                                                      انکار خدایان و سخن گفتن از خدای جدید

1. مطرح کردن دو اتهام علیه سقراط

                                                 گمراه کردن جوانان و برگرداندن آن‌ها از آئین گذشتگان

اسطوره‌پرستی و تکیه بر عقاید گذشتگان بدون به‌کارگیری عقل و خرد ویژگی مشترک هر دو اتهام است.

2. از دادگاه برای سقراط تقاضای حکم مرگ کرد.

3. به مردم گفت: به هوش باشید تا سقراط که سخنور توانایی است شما را فریب ندهد.

4. به مردم گفت: سقراط رفتاری خلاف دین در پیش گرفته و در پی آن است که به اسرار آسمان و زمین دست‌یاید.

5. به مردم گفت: سقراط باطل را حق جلوه می‌دهد و این کار را به دیگران نیز می‌آموزد.

- سقراط قبل از دفاع از خود و رد اتهاماتش نکاتی را بیان کرد.

1. سخنان ملتوس شیوا بود ولی همه‌ی آن‌ها دروغ بود. از میان دروغ‌ها آن که بیشتر موجب حیرت شد ادعای او مبنی بر سخنور توانا بودن من است. این سخن بی‌پایه است مگر این‌که اینان هر کس را که راست بگوید سخنور بنامند.

2. من با سادگی تمام با شما سخن خواهم گفت زیرا معتقدم آن‌چه بر زبان می‌آورم جز حقیقت نیست.

3. با این‌که 70 سال از عمرم می‌گذرد نخستین با راست که به دادگاه آمده‌ام.

4. باید توجه کنید آن‌چه می‌گویم راست است یا نه. زیرا وظیفه‌ی قاضی تشخیص حق از باطل و وظیفه‌ی من راستگویی است.

5. علت همه‌ی تهمت‌ها دانش خاصی است که از طرف خدای معبد دِلفی بر عهده‌ی من گذاشته شد.

توضیحی درباره‌ی دانش خاص سقراط :

سؤال کرفون از سروش دلفی : آیا کسی داناتر از سقراط هست ؟

پاسخ سروش دلفی : هیچ‌کس داناتر از سقراط نیست.

تلاش سقراط برای کشف راز الهام خدایی : در ابتدا به نزد کسانی رفت که به دانایی مشهور بودند. با آنان سخن گفت و آنان را آزمود و فهمید کسانی که به نظر بیشتر مردم و به نظر خودشان بسیار دانا بودند، در حقیت بویی از دانایی نبرده بودند. او تلاش کرد برای آن‌ها روشن کند که پندارشان درباره‌ی خود نادرست است. اما این حقیقت بر آنان گران آمد و موجب دشمنی آنان شد. سقراط به این نتیجه رسید که هر دوی آن‌ها در دانایی برابرند، با این تفاوت که آن‌ها نمی‌دانستند‌که نادانند ولی سقراط می‌دانست و در همین نکته‌ی کوچک از آنان داناتر بود. (علم به جهل خود)

نتیجه‌ی تلاش سقراط :

کسانی که بیش از همه به دانایی شهرت داشتند به نظر من زبون تراز دیگران بودند و آن‌ها که چنین آوازه‌ای نداشتند خردمندتر از آنان بودند.

جست‌و‌جوی سقراط برای پی بردن به راز معبد دلفی موجب دشمنی و تهمت بی‌شمار نسبت به او شد. از جمله این‌که سقراط به دانایی مشهور شد در حالی که از نظر سقراط دانای حقیقی کسی جز خدا نیست.

راز پیام سروش دلفی :

داناترین شما آدمیان کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی‌داند.

- سقراط پس از فهمیدن راز پیام سروش معبد دلفی برای این‌که این راز را آشکارتر کند به آزمایش دانش انسان‌ها پرداخت تا به آنان نشان دهد که تا چه اندازه از دانش بی‌بهره‌اند و به این ترتیب فرمان خداوند را به‌جا آورد و درستی پیام او را آشکارتر کند. این جست‌و‌جو و پژوهش من باعث تقلید جوانان از من و آزمایش اشخاص شد، اما آنان به‌جای اعتراف به نادانی خود سقراط را متهم به گمراه ساختن جوانان کردند.

متهم کنندگان سقراط :

1. ملتوس به هواداری از شاعران

2. آنیتوس خواستار انتقام پیشه‌وران و منتقدان

3. لیکون نماینده‌ی خطیبان و وکیلان.

سخنی رودررو : (دفاعیه‌ی سقراط برای اتهام گمراه ساختن جوانان )

سقراط در دفاعیات خود با روش دقیق (جدل) نشان داد که گمراه کردن جوانان فقط تهمتی است که به او زده شده و هیچ حقیقتی ندارد.

اصل مسلم (اصلی که هم سقراط و هم ملتوس به آن اعتقاد دارند) :

«تربیت جوانان از هر کاری مهم‌تر است.»

دو سؤال کلیدی که سقراط به وسیله‌ی آن‌ها ملتوس یا متهم‌کنندگان را به سکوت وا می‌دارد و بر آن‌ها غلبه می‌کند :

1. چه کسی می‌تواند جوانان را تربیت کند ؟

2. چه کسی می‌تواند اسب را خوب تربیت کند؟

خلاصه‌ی بحث سقراط و ملتوس درباره‌ی جوانان :

پاسخ‌های ملتوس به سؤال اول : (چه کسی می‌تواند جوانان را تربیت کند؟)

1. قانون می‌تواند جوانان را تربیت کند. سقراط : چه‌کسی‌که البته باید قوانین را بشناسد، می‌تواند جوانان را تربیت کند.

2. همه‌ی داوران این دادگاه می‌توانند جوانان را تربیت کنند.             سقراط : دیگر چه کسانی ؟

3. همه‌ی تماشاچیان می‌توانند جوانان را تربیت کنند.                     سقراط : دیگر چه کسانی ؟

4. اعضای انجمن شهر و اعضای انجمن ملی جوانان هم می‌توانند جوانان را تربیت کنند.

                                                  سقراط : همه‌ی آتنیان به جز من می‌توانند و جوانان را تربیت کنند.

در پاسخ به سؤال دوم (چه کسی می‌تواند اسب را خوب تربیت کند؟)

1. همه نمی‌توانند اسب را خوب تربیت کنند.

2. فقط کسانی که در تربیت اسب تخصص دارند (مهتری) از عهده‌ی تربیت خوب اسب برمی‌آیند.

نتیجه‌گیری سقراط :

1. تربیت یک جوان یا یک انسان از تربیت اسب آسان‌تر است. زیرا ملتوس معتقد است تربیت انسان از عهده ی همه برمی‌آید جز یک نفر (سقراط) ولی تربیت اسب این‌گونه نیست.

2. ملتوس برخلاف ادعای خود که به تربیت جوانان اهمیت می‌دهد، هیچ‌گاه به تربیت جوانان فکر نکرد و در آن هیچ بصیرتی ندارد و سقراط را برای موضوعی که خودش از آن کاملاً بی‌خبر است به دادگاه کشانده است.

اعتقاد به خدا ( دفاعیه‌ی سقراط برای اتهام انکار خدایانی که همه به آن اعتقاد دارند.)

نکته : در یونان قدیم بزرگ‌ترین خدا، خورشید بود و در پی آن ماه نیز مقام خدایی داشت. یونانیان مراسمی مخصوص در باب خدای خورشید داشتند و بی‌احترامی به خورشید و ماه خطایی نابخشودنی بود.

اصل مسلم : کسی که علم و قدرت و عدالت فوق بشری را قبول داشته باشد، وجود خدا را نیز قبول دارد. (از اثر می‌توان پی به مؤثر برد.)

خلاصه‌ی بحث سقراط و ملتوس درباره‌ی جوانان :

ادعای ملتوس : سقراط خورشید را سنگ می‌داند و ماه را کره‌ای خاکی

پاسخ‌های سقراط :

1. آیا کسی می‌تواند امور انسانی را بپذیرد ولی منکر وجود انسان شود؟                   ملتوس : سکوت کرد

2. آیا کسی می‌تواند زین و لگام و دهنه و امور مربوط به اسب را بپذیرد .                ملتوس : سکوت کرد.

ولی وجود اسب را انکار کند؟

(ملتوس سکوت کرد زیرا می‌دانست سقراط در بحث و استدلال زبردست است و می‌تواند از پاسخ او بر علیه خودش استفاده کند، از این رو سقراط خود پاسخ می‌دهد که چنین کسی یافت نمی‌شود.)

3. آیا کسی پیدا می‌شود که علم و قدرت و عدالت فوق بشری را قبول داشته باشد ولی وجود خداوند را منکر شود.

ملتوس : قصد پاسخ نداشت اما داوران و قاضیان دادگاه او را مجبور به پاسخگویی کردند و ملتوس پاسخ داد که چنین فردی پیدا نمی‌شود.

4. اگر حرف ملتوس راست باشد دلیل آن است که من به وجود خداوند معتقدم و سکوت ملتوس دلیل صحت و راستی سخن من است.

نکته : سقراط علت محکوم شدن خود در دادگاه را کینه‌ها و حسادت‌ها می‌داند.

ترس از مرگ :

- سقراط در پاسخ به این سؤال که آیا ابلهی نیست که انسان کاری کند که جانش به خطر بیفتد؟ می‌گوید ملاک انجام یک کار آن است که آیا آن کار درست است یا غلط و اگر درست بود حتی اگر به مرگ منجر شود نباید از آن ترسید

اما بسیاری از مردم هنگامی‌که بخواهند کاری انجام دهند به این می‌اندیشند که آیا آن کار منجر به مرگ می‌شود یا خیر و اگر به مرگ منجر شود هرچند که کاری صحیح باشد از انجام آن دست می‌کشند؛ ولی اگر به مرگ منجر نشود حتی اگر کاری ناپسند باشد به آن اقدام می‌کنند.

- سقراط معتقد است از آن‌جا که به راه درستی دست یافته و خداوند او را نامور کرده است که 1) در جستجوی دانش بکوشد. 2) آن را به دیگران آموزش دهد، به خاطر ترس از مرگ از این فرمان الهی سر برنمی‌تابد.

اگر به خاطر ترس از مرگ از فرمان خداوند سرپیچی می‌کرد سزاوار بود: دادگاهی تشکیل شود و گفته شود که سقراط به خدا اعتقاد ندارد زیرا از فرمان خدا سرپیچی کرده و ادعای دانشی که در حقیقت فاقد آن بود را کرده است.

نظر سقراط درباره‌ی ترس از مرگ :

ترس از مرگ جز این نیست که آدمی خود را دانا پندارد بی‌آن‌که دانا باشد.

هیچ‌کس نمی‌داند مرگ چیست و از این رو نمی‌تواند ادعا کند که مرگ امری سهمگین است.

کسی که از مرگ می‌هراسد خود را نسبت به آن دانا می‌پندارد، در حالی‌که دانا نیست.

شاید مرگ برای انسان نعمت بزرگی باشد، با این همه مردم چنان از مرگ واهمه دارند و از آن می‌گریزند که گویی به یقین می‌دانند که مرگ بزرگ ترین بلاهاست.

- سقراط تفاوت خود را با مردم در باب مرگ این‌گونه بیان می‌کند که فقط از چیزهایی می‌ترسد که می‌داند به راستی زیان آورند یعنی : 1. بی‌اعتنایی به قانون  2. سرپیچی‌از‌فرمان‌کسی‌که‌بهتر‌و برتر از اوست، خواه خدا باشد و خواه آدمی

حتی تا پایان مرگ !

- سقراط معتقد بود یا نباید به دادگاه فراخوانده شود و یا باید دادگاه رأی به اعدام او بدهد زیرا در غیر این‌صورت فرزندان شما بیش از پیش به او می‌گردند و فاسد‌تر می‌شوند.

- سقراط به کسانی که ممکن بود با این شرط که سقراط از روش و طریق خود دست بردارد از اعدام او صرف‌نظر کنند گفت :

هرچند که شما را دوست دارم ولی فرمان خداوند را بر فرمان شما ترجیح می‌دهم و تا جان دارم از جستجوی حکمت و آگاه ساختن مردم دست برنمی‌دارم.

- سقراط‌هیچ‌سعادتی‌را برای‌مردم‌شهر‌خود‌بالاتر‌از‌خدمتی‌که او‌به پیروی از فرمان خداوند برای مردم می‌کرد نمی‌دانست.

- خدمتی که سقراط به مردم می‌کرد و آن را بالاترین سعادت برای مردم شهر خود می‌دانست عبارت بود از این‌که به پیران و جوانان اثبات کند بیش از آن‌که در اندیشه‌ی تن و مال و مقام باشند باید به روح خود و تربیت آن بپردازند.

- سقراط بیان کرد که در هیچ شرایطی از مأموریت خود دست برنمی‌دارد حتی تا پای مرگ.

آخرین سخنان :

(قسمت اول ار کتاب مطالعه شود)

- از نظر سقراط گریز از مرگ دشوار نیست. بلکه گریز از بدی دشوار است، زیرا بدی از مرگ تندتر می‌دود به همین علت او با پیری و ناتوانی به دام مرگ افتاده اما مدعیانش همه با چستی و چالاکی در چنگال بدی گرفتار آمدند.

- تعریف سقراط از مرگ : اگر مرگ انتقال به جهانی دیگر است و اگر این سخن راست است که همه در گذشتگان در آن جا گرد آمده‌اند، پس چه نعمتی بالاتر از این‌که آدمی از این مدعیان که عنوان قاضی بر خود نهاده‌اند، رهایی یابد و با داوران دادگر آن جهان روبرو شود و با نیکان و بلند مرتبگان همنشین شود.

هرگز نخواهم گریخت :

سقراط برای‌ آن‌که به پیرانه سری متهم نشود و این که زندگی دنیا را بسیار دوست دارد، پبشنهاد فرار کردن را نپذیرفت.

1. یک حکیم به دنیا دلبستگی ندارد.

 2. آزادگی و سربلندی خود را برای این‌که چند صباحی بیشتر زنده بماند خدا نمی‌کند.

3. من که در گفتار از بی‌اعتنایی به دنیا سخن گفته‌ام، اگر در عمل خود را مشتاق توقف و زندگی در دنیا نشان دهم گویی خود را مسخره کرده‌ام.

جام شوکران (مطالعه‌ی کتاب)

پیام سقراط :

- سقراط در دفاعیه‌ی خود را از دانایی‌اش را این‌گونه بیان می‌کند که نسبت به نادانی خود آگاه است ولی دیگران از نادانی خود بی‌خبر هستند. به همین جهت او :

مأموریت معنوی خود را در این می‌دید که با مدعیان علم و دانایی به گفتگو بنشیند و به آن‌ها نشان دهد که از دانش بهره‌ای ندارند.

                          1) اولین گام در طریق حکمت و دانایی خود‌آگاهی است.

پیام سقراط

                          2)سقراط با آموختن راه صحیح تفکر به مخاطب خود، نشان داد اگر به تعاریف ثابت اشیا برسیم

                            به دانش درست و مطمئنی دست یافته‌ایم.

اولین پیام سقراط

سقراط در زمان خود با سوفسطاییانی مبارزه کرد که این ویژگی‌ها را داشتند.

1. از سخن‌وری و مجلس‌آرایی و حماسه‌سرایی استفاده می‌کردند و این‌گونه نظر مردم را به خود جلب می‌کردند.

2. هدف آنان کسب مال و شهرت بود.

3. موفقیت سوفسطاییان باعث شد : الف) به غرور و ادعای آنان افزوده شود.

ب) توجه جوانان به موقعیت اجتماعی آنان و تلاش برای پیروی از آنان .

چگونگی مقابله‌ی سقراط با سوفسطاییان :

سقراط به‌عنوان یک فیلسوف آگاه با تدبیری عالمانه به مبارزه با سوفسطاییان پرداخت و با آنان به گفت‌و‌گو نشست و با تیزبینی و نکته‌سنجی آنان را در بحث به بن‌بست می‌کشانید تا به نادانی خود اعتراف کنند.

شیوه‌ی کسب حکمت و دانایی از نظر سقراط :

سقراط دست مخاطب خود را می‌گیرد. مخاطبی که می‌پندارد همه چیز را می‌داند. بر هر کاری تواناست و برتر از او کسی وجود ندارد.

سقراط مخاطب خود را سوق می‌دهد تا به نقطه‌ای برسد که دیدگانش باز شود و دریابد که تا سرمنزل دانش حقیقی فاصله‌ی بسیار دارد و گام اول در طریق کسب حکمت و دانایی همانا خود آگاهی است. خودآگاهی سقراط همان نمی‌دانم اوست.

ویژگی‌ها یا خصوصیات نمی‌دانم سقراط :

1. آوای خویشتن‌شناسی و درس آگاه شدن از گوهر تابناک انسانیت که در درون هر انسانی نهفته است و در تاریخ اندیشه‌ی بشر طنین‌انداز شده است.

2. طوفانی است در کاشانه‌ی سوفسطاییان تا آن‌ها را از مستی غرور بیدار کند.

3. سوفسطاییان را از اسارت جهل مرکب آزاد سازد.[2]

4. به سوفسطاییان نشان دهد که بر ادعاهای خود هیچ برهان قاطعی ندارند و به ظن و گمان خود دلخوش کرده‌اند و از جهالت خود خرسندند.

5. سرآغاز راه حکمت و معرفت و همراه همیشگی جوینده‌ی حقیقت است.

ویژگی‌ها یا خصوصیات نمی دانم سوفسطاییان :

1. معنایی جز «نمی‌توانم بدانم» ندارد.

2. بشر به هیچ معیار ثابتی در شناخت و عمل نمی‌تواند دسترسی یابد.

3. دانش و معرفت هم‌چون تارهای عنکبوت سست و لرزان است.

4. بشر برای همیشه محکوم به جهل و شک و بی‌اعتمادی است.

5. ادعاهای آن‌ها مبتنی بر برهان قاطع نبوده بلکه بر پایه‌ی ظن و گمان است.

سقراط با فریاد «خود را بشناس » :

1. پرده‌ی جهل مرکب را از مقابل دیدگان فرو انداخت.

2. فرد را بر کرسی تواضع نشاند.

3. به فرد آموخت با تکیه بر عقل خدادادی می توان از وسوسه‌ی شک و گمان خلاصی یافت و راه حقیقت را پیمود.

دومین پیام سقراط

1. سقراط در گفت‌و‌گو با مخاطب خود کمبود معلومات او را آشکار ساخت.

2. راه صحیح تفکر را به مخاطب خود آموخت.

3. در بحث‌های فلسفی خود می‌کوشید تا از امور گوناگون تعریف ثابت و درستی ارائه دهد.

4. بحث مهم معرِّف یا تعریف در منطق یادگار سقراط است.

5. سقراط در مبارزه‌ی علمی خود علیه سوفسطاییانی که معتقد بودند همه‌ی دانش‌ها نسبی است و معیار ثابتی برای تشخیص درست و نادرست وجود ندارد، می کوشید تا نشان دهد که : هر چیزی از تعریف ثابتی برخوردار است و اگر به تعاریف اشیا برسیم به دانش درست و مطمئنی دست پیدا کرده‌ایم.

6. سقراط چهره‌ی درخشان تاریخ فلسفه است که با او جریان عظیمی از تفکر ایجاد گردید که هم‌چنان زنده و پایدار در حرکت و تحول است.

 


 

درس ششم

گوهرهای اصیل و جاودانه  : ( افلاطون )

زندگی نامه افلاطون :

1) افلاطون از بزرگ‌ترین فلاسفه جهان، در قرن 5 پیش از میلاد در آتن و در یک خانواده متشخص آتنی به دنیا آمد.

2) نام اصلی او آریستو کلس بوده و نام افلاطون بعدها به سبب پیکر تنومندش به او داده شده است.

3) در آغاز جوانی به مطالعه نقاشی و سرودن شعر پرداخت.

4) در سن 20 سالگی با سقراط آشنا شد و به شاگردی او درآمد و تا آخر عمر سقراط با او بود.

5) سبک افلاطون در مباحث فلسفی، سبک گفتگوی عقلانی است که به دیالکتیک مشهور است و آن و آن را از سقراط آموخته است.

6) قهرمان داستان‌های فلسفی افلاطون، سقراط است و این به خاطر احترام افلاطون به استاد خود بوده است.

7) افلاطون : 1) دانشگاهی به نام آکادمی در آتن بنا کرد. 2) حوزه‌های مختلف علمی را در آنجا پدید آورد. 3) بر تربیت شاگردان زیادی همت گماشت.

شناخت و معرفت :

افلاطون پیرامون موضوعات مختلف از جمله جامعه، حکومت، تربیت و ..... مباحث متعددی دارد ولی در این کتاب دیدگاه او در خصوص شناسایی مورد توجه قرار گرفته است زیرا بحث شناخت از مقولاتی است که مورد مغالطه‌های شدید سوفسطاییان بود. آنها معتقد بودند ملاک حقیقت و واقعیت ادراک حسی بشر است و این که دانش امری نسبی است. از این جهت انتقادهای او به این دیدگاه و نظر خود ایشان در باب شناسایی مورد بررسی قرار گرفته است.

1) شناخت و معرفت از مسائلی است که ذهن بشر را از دیرباز به خود مشغول داشته است.

2) شناخت توأم با یقین که با گذشت زمان و تغییر روزگار تغییر نکند و اعتبار آن کم نشود از مطلوب‌ترین چیزها برای انسان بوده است.

3) همه‌ی فلاسفه سعی کرده‌اند که شرایط لازم برای شناخت یقینی را بیان کنند.

سؤال‌هایی که افلاطون درباره‌ی مسأله‌ی شناسایی مطرح می‌کنند :

1) شناخت حقیقی چیست ؟ به عبارت دیگر کدام‌یک از آگاهی‌هایی که ما به دست می‌آوریم، از اعتبار بیشتری برخوردار است.

2) شناخت حقیقی به چه اموری تعلق می‌گیرد ؟ یا آگاهی‌هایی که از اعتبار بیشتری برخوردار است به چه اموری مربوط می‌شود.

افلاطون سعی می‌کند به این سؤال‌ها پاسخ گوید اما نکته مهم آن است که :

1) افلاطون در هیچ یک از کتاب‌ها و رساله‌ها خود، بیان کاملاً منظم و ساخته و پرداخته‌ای از شناسایی ارائه نمی‌دهد و با مراجعه به یک یا چند کتاب او نمی‌توان دیدگاه کامل افلاطون را در باب شناسایی به دست آورد. پس لازم است آنها را  گردآوری کرده و در کنار هم قرار داد تا به نظریه او رسید.

2) هرچند افلاطون دیدگاه‌های خود در باب شناسایی را به صورت پراکنده آورده اما در دو کتاب خود در این باره بیشتر بحث کرده است. کتاب تئتتوس و جمهوری

تئتتوس : 1. به تفصیل آرای نادرست در باب شناخت و معرفت می‌پردازد و انتقادات هر یک از آن‌ها را مطرح کرده و نشان می‌دهد که هیچ‌یک از آنها شایسته‌ی نام شناسایی واقعی نیست.

2. قهرمان داستان در این رساله سقراط است که مخاطب او ریاضی پژوه جوان تئتتوس می‌باشد.

3. افلاطون از زبان سقراط در این کتاب، نظریه‌ی سوفسطاییان خصوصاً نظریه ی پروتاگوراس را در باب شناسایی نقد می‌کند و آن را باطل می‌کند.

جمهوری : 1. قهرمان این کتاب نیز سقراط است.

2. افلاطون از زبان سقراط در این کتاب ضمن بیان تمثیل غار، نظریه مُثُل را که نظریه‌ی او در باب شناسایی واقعی است بیان می‌کند.

3. مخاطب سقراط در بحث تمثیل غار، شخصی به نام «گلاوکن» است.

شناخت و ادراک حسی :

از آنجا که در این بحث سقراط به نقد سخن سوفیست‌ها به خصوص پروتاگوراس می‌پردازد، ابتدا با نظر او آشنا می‌شویم:

از دیدگاه پروتاگوراس :

1) شناسایی حقیقی همان شناختی است که ما با حواس خود به دست می‌آوریم.

2) آنچه حواس هر کسی گواهی می‌دهد، و به بیان دیگر هر چه را که فردی از طریق حواس خود ادراک می‌کند برای او عین حقیقت است.

3) با توجه به این که شناسایی معتبر برای هر شخصی شناسایی حسی است و حس افراد مختلف متفاوت است، دانش هر فردی با دیگران متفاوت است. لذا حقیقت نسبی است و هیچ دانش پایدار و مطلقی وجود ندارد.

4) انسان معیار همه چیز است، مقیاس هستی آنچه هست و این‌که چگونه است و مقیاس نیستی آنچه نیست و این‌که چگونه نیست، مقصود پروتاگوراس آن است که حقیقت هر چیز برای من همان‌گونه است که به ادراک من درمی‌آید و حقیقت هر چیز برای تو آن‌گونه است که به ادراک تو در می‌آید.

اشکالاتی که سقراط بر نظریه‌ی پروتاگوراس وارد می‌کند :

اشکال اول : از نظر سقراط وقتی بادی می‌وزد یکی سردش می‌شود و دیگری سردش نمی‌شود یا یکی سرما را بیشتر احساس می‌کند و دیگری کمتر.

در این حالت ما دو راه پیش رو داریم :

راه اول : باد واقعاً هم سرد است و هم گرم و همین باعث شده که یکی آن را سرد احساس کند و دیگری سردی آن را احساس نکند یا کمتر احساس کند.

راه دوم : با توجه به آنکه ادراک حسی هر شخص برایش معتبر است (نظر پروتاگوراس) باد برای کسی که آن را سرد احساس می کند سرد است و برای کسی که آن را سرد احساس نمی کند، سرد نیست.

راه اول ظاهراً نمی‌تواند مورد پذیرش باشد زیرا ممکن نیست چیزی هم سرد و هم گرم باشد و این دو متضاد یکدیگرند. اگر چیزی سرد باشد، دیگر گرم نیست و اگر گرم باشد دیگر سرد نیست. (جمع دو ضد محال است.)

اگر راه دوم پذیرفته شود که همان دیدگاه پروتاگوراس است این اشکالات حاصل می‌شود:

1) هیچ انسانی نمی‌تواند عاقل‌تر از انسان دیگری باشد زیرا هر کس بهترین داور احساس‌هایی است که به دست می‌آورد.

2) تعلیم و تعلّم کار بیهوده‌ای است زیرا تعلیم و تربیت وقتی معنا می‌یابد که فردی عاقل‌تر از دیگری باشد و سعی کند‌دانسته‌های‌خود را به‌دیگران نیز بیاموزد‌اما اگر‌کسی‌عاقل‌تر از دیگری نباشد تعلیم و تربیت کاملاً بی‌معنا خواهد بود.

3) کار پروتاگوراس که به تعلیم مردم می‌پردازد و مزد قابل توجهی می‌گیرد، کار غلطی است.

4) همه‌ی بحث‌ها و کاوش‌های علمی و فلسفی بی‌معناست.

اشکال دوم : از نظر سقراط طبق نظر پروتاگوراس اگر شناخت حقیقی و معتبر مساوی با ادراک حسی باشد، پس دیدن برابر با شناختن و ندیدن مساوی با نشناختن است. با توجه به این مقدمه اگر کسی چیزی را ببیند و بشناسد، همین که چشم بر هم گذاشت و آن را ندید، نباید آن را بشناسد در حالی که چنین چیزی ممکن نیست و هیچ‌کس این حرف را نمی‌پذیرد.

نتیجه : شناسایی نمی‌تواند همان ادراک حسی باشد. پس نظریه‌ی پروتاگوراس نظریه‌ای نادرست است.

معرفت حقیقی :

افلاطون در پاسخ به دو سؤال : معرفت حقیقی چیست ؟ و به چه اموری تعلق می‌گیرد ؟

بیان می کند که شناختی حقیقی است که همراه با یقین و استواری باشد و آگاهی‌های هستی که مطابق با موازین دقیق معرفت نیست به راحتی دست‌خوش شک و تردید یا زوال می‌شود.

ویژگی‌های معرفت حقیقی :

1) خطا ناپذیر بودن :

            - این ویژگی ضامن صحت و درستی یک معرفت است.

           - این ویژگی با ادراک عقلانی و به کار بردن قوه‌ی عقل تأمین می‌گردد.

           - خطا‌پذیری حواس موجب می‌شود که این ویژگی در ادراک حسی معتبر نباشد.

 

2) تعلق داشتن به امور پایدار :

          - این ویژگی ضامن دوام و ثبات یک معرفت است.

          - این ویژگی با سیر و حرکت عقلانی از عالم طبیعت به عالم ماوراء طبیعت (مُثُل) حاصل می‌شود. که در             قسمت راه‌حل افلاطون برای رسیدن به معرفت یقینی بیان می‌شود.

        - از آن جهت که حواس ما با عالم طبیعت ارتباط دارد و در عالم طبیعت همه چیز در حال تغییر و دگرگونی است و ثبات ندارد پس ادراک حسی ویژگی دوم را ندارد.

نارسایی حواس :

ادراک حسی هیچ‌یک از دو ویزگی معرفت حقیقی را ندارد و لذا شایسته ی اعتنا نیست.

               1) ویژگی اول معرفت حقیقی را ندارد.    1. حواس خطاپذیر هستند و حواس ما دائماً در معرض خطا            

                             (خطا ناپذیری)                      قرار دارند.

  ادراک                                                        2. ادراک‌حسی‌نسبی‌است‌یعنی‌از‌فردی‌به فرد دیگر فرق می‌کند.                                                      

   حسی                                                       3. ادراک‌حسی‌در‌مواردی‌فریبنده و تحت‌تأثیر‌عوامل‌مختلف‌است.

 


 

              2) ویژگی دوم معرفت حقیقی را ندارد.     آنچه با حواس ادراک می‌کنیم عالم طبیعت است که همه  

               (تعلق داشتن به امور پایدار)                  چیزدر آن‌در حال تغییر و تحول است و هیچ پدیده‌ای وضعیت  

                                                                  ثابت‌ندارد.‌در‌عالم ‌محسوسات ‌سراغ ‌از‌ثبات ‌و‌ پایداری نمی‌توان

                                                                  گرفت و همه چیز حاکی از بی‌قراری جهان مادی است.                                                                                                                        

             

افلاطون در دیدگاه خود مبنی بر این که جهان طبیعت، جهان حرکت است، دیدگاه فیلسوف پیش از سقراط، هراکلیتوس را پذیرفته بود.

هراکلیتوس : شما نمی‌توانید دو بار در یک رودخانه گام نهید، زیرا آبهای تازه است که همواره جریان دارد و بر شما می‌گذارد.

نکته : بی‌اعتباری حواس ( ادراک حسی)

معنای اول : هر نوع ادراک حسی اعم از دیدن، شنیدن، لمس کردن و .... اشتباه و بی‌اعتبار است. مقصود از بی‌اعتباری حواس این معنا نیست.

معنای دوم : ادراک حسی، شناخت جزیی است که به خودی خود بی‌اعتبار است و ما را به معرفت یقینی نمی‌رساند اما با استفاده از ابزار عقل، این ادراکات جزیی معتبر می‌شوند و ما را به شناخت حقیقی رهنمون شوند.

مقصود از بی‌اعتباری حواس معنای دوم است.

نکته : افلاطون در مقام نقد سخن سوفسطاییان که معتقد بودند محسوسات به خودی خود دارای ارزش هستند، می‌کوشد تا نادرستی گفتار سوفسطاییان را در این که معرفت حقیقی تنها از طریق حواس پیدا می‌شود، آشکار کند. بنابراین نباید پنداشت که افلاطون با هرگونه ادراک حسی مخالف است و تمام آنها را کاملاً بی‌ارزش می‌داند. بلکه افلاطون ادراک حسی را که با ابزار عقل سنجیده باشد دارای اعتبار می‌داند.

شناسایی واقعی در کجاست ؟

راه‌حل افلاطون برای رسیدن به شناسایی یقینی و معرفت حقیقی شامل دو مرحله است که به نظریه‌ی «مُثُل» شهرت دارد.

مرحله‌ی اول : مشخصه‌ی اول در معرفت حقیقی که همان خطا‌ناپذیری آن است را باید با به کار بردن قوه‌ی عقل تأمین کرد. ادراک عقلانی ادراکی است که می‌توان ساحت آن را از هرگونه خطایی پاک کرد.

مرحله‌ی دوم : ویژگی دوم در معرفت حقیقی یعنی تعلق داشتن به امور پایدار، در جهان محسوسات که پیوسته در حرکت و دگرگونی است، تأمین نمی‌شود بلکه باید آن را در جهانی بر تراز طبیعت جست‌و‌جو کرد.

از دیدگاه افلاطون آدمی با عروج عقلانی از مرز محسوسات عبور کرده و در ماوراء طبیعت به شهود عقلانی حقایق آن‌دیار موفق‌می‌شود و ملاحظه می‌کند که‌آنچه در این‌جهان محسوس‌وجود دارد تنها‌سایه‌هایی از آن حقایق برین است.

مثال : موجودات جهان ماوراء طبیعت

مُثُل : جمع مثال که همان گوهرهای اصیل و جاودانه‌ای هستند که موجودات این جهان همگی بدل یا سایه‌های آن‌ها محسوب می‌شوند.

تفاوت عالم طبیعت و عالم مثل :

عالم طبیعت : 1. عالم محسوسات است.     2. هر امری جزیی است .       3. تغییر و بی‌ثباتی دارد .

4. موجودات آن سایه‌ها و بدل‌های عالم مثل هستند.                         5. با حس و تجربه درک می‌شود.

عالم مُثُل : 1. عالم معقولات است.           2. امور کلی است.                3. ثابت و پایدار است.

3. موجودات آن حقایق برین و گوهرهای اصیل و جاودانه هستند.        5. با ادراک عقلانی به دست می‌آید.

مرجع کلیات   

افلاطون برای درک بهتر نظریه‌ی مثل، بحث مفاهیم کلی را بیان می کند.

با توجه به قضایای :      حسن انسان است.

                              پروین انسان است.

                            رضا انسان است.

در می‌یابیم که همه اشخاص در یک چیز مشترکند و آن محمول انسان است. پس کلمه‌ی انسان یک تصور کلی است که برای شناخت حسن، پروین و رضا از این تصور کلی استفاده می کنیم.

جایگاه تصور کلی کجاست ؟ تصور کلی به چه چیزی دلالت می‌کند؟

نظر ارسطو : اولاً جایگاه تصور کلی ذهن است و ثانیاً هر مفهوم کلی بر افراد و مصادیق خود دلالت دارد.

نظر افلاطون : اولاً جایگاه تصور کلی عالم مُثُل است و ثانیاً الفاظ کلی بر یک موجودات حقیقی در عالم مثل دلالت می‌کنند که موجودات عالم طبیعت سایه‌ی آن به شمار می‌رود.

 باید توجه داشت : 1. حس در عالم طبیعت فقط می‌تواند سایه‌ی مثل را مشاهده کند و از مشاهده‌ی خود مثل عاجز است.

2. فقط با سیر عقلانی است که می‌توان از عالم ماده گذر کرد و قدم به عالم مُثُل نهاد و با ابزار موجودات آن عالم را مشاهده کرد.

تمثیل غار :

افلاطون نظریه‌ی خود در باب عالم مُثُل را :

1) در کتاب جمهوری

2) در ضمن تمثیلی به نام «تمثیل غار» 

3) از زبان سقراط که قهرمان اصلی نوشته‌های اوست.

4) و در گفتگو با فردی به نام «گلاوکن» مطرح ساخته است.

برای مطالعه‌ی تمثیل غار به کتاب مراجعه شود.

مراحل انتقال از تاریکی به روشنایی :

در مرحله‌ی اول : سایه‌ها و تصاویر اشخاص و اشیاء را که در آب می افتد بهتر از چیزهای دیگر تشخیص می‌دهد.

در مرحله‌ی دوم: خود آدمیان و اشخاص را خواهد دید.

در مرحله‌ی سوم : به تماشای آسمان و ستارگان می‌پردازد. آنها را در شب بهتر می‌بیند زیرا چشمش به روشنایی ماه و ستارگان زودتر عادت می‌کند.

در مرحله‌ی‌چهارم‌: می‌تواند خود خورشید را نه‌تصویر آن‌در آب یا چیزهای دیگر، در عین پاکی و تنهایی مشاهده کند.

شخص با رسیدن به مرحله‌ی چهارم متوجه می‌شود :

1) پدیدآورنده‌ی سال‌ها و فصل‌ها و ما در همه‌ی چیزهایی که در عالم دیدنیها وجود دارد خورشید است.

2) علت این‌که توانست به تدریج همه‌ی دیدنی‌ها را در مراحل چهارگانه ببیند نیز خورشید است.

انطباق تعابیر به کار رفته در تمثیل غار با بحث شناخت انسان :

1) غار تمثیل عالم محسوسات (عالم طبیعت) است.

2) زندانیان تمثیل انسان‌ها در عالم طبیعت هستند.

3) پرتو آتش تمثیل خورشید است.

4) سایه‌های افتاده بر دیواره‌ی غار تمثیل موجودات عالم طبیعت است.

5) مجسمه‌ها و انسان‌های در حال رفت و آمد تمثیل موجودات عالم مثل است.

6) عالم خارج از غار تمثیل عالم مثل است.

7) حرکت تدریجی فرد از غار به بیرون تمثیل حرکت تدریجی عقلانی و به تعبیر دیگر سیر و صعود روح برای رسیدن به عالم مثل یا همان عالم شناسایی واقعی است.

افلاطون معتقد است انسان در پایان سیر و سلوک عقلانی و پس از تحمل رنج‌های طاقت فرسا در عالم معرفت حقیقی (عالم مثل)

اولاً چیزی را می‌یابد که مبدأ و آغاز همه مثل است.

ثانیاً تصدیق می‌کند که همه سایه‌ها و تصاویر جلوه‌گاه خوبی و زیبایی اوست.

افلاطون مبدأ همه‌ی مثل را با نام‌هایی هم‌چون «مثال نیک» ، «مثال خیر» و «مثال زیبا» آورده است و مقصود او همان خداوند است.

نکته آخری که باید بدانیم آن است که تمثیل غار نه تنها در باب شناخت حقیقی و معتبر ارائه شده است بلکه افلاطون در باب تأثیر تربیت در طبیعت (ذات) انسان نیز همین تمثیل را به کار می‌برد. این مثال نشان می‌دهد که از دیدگاه افلاطون شناخت حقیقت با نوعی تربیت اخلاقی همراه است و انسان در مسیر شناخت عروج و صعود روحی نیز پیدا می‌کند.


 

درس هفتم : علت‌های چهارگانه   

زندگی نامه ارسطو :

1) در سال 384 قبل از میلاد در شهر استاگیرا از شهرهای مقدونیه به دنیا آمد و در سال 321 قبل از میلاد در 63 سالگی از دنیا رفت.

2) پدرش طبیب و از نزدیکان پادشاه مقدونیه بود. شخصیت علمی و اجتماعی پدر، در زندگی ارسطو تأثیر زیادی داشت. او از همان کودکی آثار هوشمندی و علاقه به مسائل علمی را از خود بروز داد.

3) در سن 18 سالگی به آکادمی افلاطون رفت و حدود 20 سال در مکتب او کسب دانش کرد.

4)‌ارسطو‌از نظر‌اوج اندیشه‌های‌فلسفی‌هم‌پای‌افلاطون‌نیست.‌اما‌وی‌سهم بیشتری در شکل‌گیری دانش بشری داشته است.

5) ارسطو تا قرن‌های متمادی بعد از خود به عنوان معلم اول لقب یافت زیرا :

1. در طبقه‌بندی علوم زمان خود مؤثر بود.

2. در تحقیقات دامنه دار علمی از استاد خود افلاطون پیشی گرفت.

3. مرجع نهایی مسایل علمی و فکری بود.

4. مدون علم منطق بود.

6) روش فلسفی ارسطو به روش مشاء معروف شد.

7) پیروان ارسطو معروف به مشاییان (استدلاییان) هستند.

در عالم اسلام : کندی – فارابی- بوعلی سینا- خواجه نصیر الدین طوسی- میرداماد- ابن رشد

در جهان مسیحیت : توماس آکویناس

1) منظور از روش مشاء، روش تحقیق ارسطو است. او برای رسیدن به مقصود تنها روش معتبر را استدلال‌های دقیق برهانی می‌دانست؛ به همین جهت برای عقل اصالت قائل بود.

علت نام‌گذاری روش ارسطو به مشاء : الف) ارسطو هنگام تدریس، بسیار راه می‌رفت. لذا کلمه‌ی مشاء که صیغه‌ی مبالغه از کلمه‌ی (مشی) است در مورد او به کار رفته است.

ب)‌از‌آنجا‌که‌استدلال‌برهانی‌حرکت‌گام‌به‌گام‌ذهن است برای رسیدن به دانش جدید روش ارسطو به این نام معروف شد.

تفاوت افلاطون و ارسطو :

1) روش افلاطون روش دیالکتیک یا گفت‌و‌گوی عقلانی (جدل) است اما روش ارسطو روش مشایی (استدلال برهانی) است.

2) افلاطون فیلسوف ایده‌آلیست است یعنی قائل به موجوداتی به نام مثال یا ایده در عالم مثل (ماوراء طبیعت) است. اما ارسطو یک فیلسوف رئالیست است یعنی فیلسوفی واقع‌بین که به توجیه عقلانی طبیعت و دگرگونی‌های آن پرداخته و اعتقادی به ایده یا مثال ندارد.

طرح فلسفی ارسطو برای تبیین عقلانی جهان طبیعت :

آنچه بیش از همه توجه ارسطو را در عالم طبیعت به خود متوجه ساخته است، تغییر و تحولات جهان طبیعت و به تعبیر دیگر حرکت در عالم طبیعت است. گویی طبیعت در تمام ابعاد وجودش در یک کلام در حال «شدن» است. لذا ارسطو به عنوان یک فیلسوف واقع‌بین درصدد این است که حرکت‌های موجود در عالم طبیعت را تبیین عقلانی کند. در این طرح فلسفی ارسطو می‌کوشد تا اصلی‌ترین و کلی‌ترین عواملی را که در هر تغییر و تحولی مؤثر است، شناسایی کند که به آنها علت های چهارگانه می‌گویند.

« علت‌های چهار گانه »

ارسطو در کتاب «طبیعیات» از علت‌های چهارگانه سخن گفته است .

1) علت فاعلی : آن عاملی که با عمل خود ، چیزی را به وجود می‌آورد. مانند نقاشی که یک اثر هنری را می‌آفریند.

2) علت مادی : آن چیزی است که جنس هر موجودی را تشکیل می دهد. در واقع علت مادی حالت بالقوه ( استعداد) یک شیء است و می‌تواند صورت‌های خاصی را بپذیرد. مانند رنگ و بومی که نقاش استفاده می کند.

3) علت صوری : شکل یا صورتی است که از ماهیت و نوع یک پدیده حکایت می‌کند. در واقع علت صوری حالت بالفعل یک چیز است که اکنون شکل و نوع خاصی پیدا کرده است مانند تصویر کشیده شده توسط نقاش.

آن‌چه سبب می‌شود پارچه‌ای را پیراهن بدانیم نه شلوار، شکل یا صورت آن است و همین شکل یا صورت است که نشان می‌دهد این پارچه دارای ماهیت یا نوع پیراهن بودن است نه شلوار بودن. لذا آنچه نیز سبب می‌شود که یک موجود مثلاً انسان باشد نیز علت صوری آن است. به بیان دیگر نوع بودن هر چیز بسته به علت صوری آن است.

4) علت غایی : آن چیزی است که کار برای آن انجام می‌شود و در پاسخ به «چرا؟» می‌آید مانند انگیزه نقاش از کشیدن نقاشی.

سخنی از بهمنیار :

بهمنیار بن مرزبان از شاگردان ابو‌علی‌سینا و از فلاسفه مشهور مشایی است، در کتاب « التحصیل» در باب علل اربعه معتقد به حصر عقلی است.                             علت مادی (جزء بالقوه) 

                             علل درونی

                                                         علت صوری (جزء بالفعل)       

علت‌های                  (علت‌هایی که جزء شیء هستند و قوام و وجود شیء به واسطه آنها می‌باشد.)

چهارگانه                                                 علت غایی ( شی از بهر آن به وجود آید.)

                           علل بیرونی        

                                                            علت فاعلی ( شیء وجودش از آن است.)

                         (علت هایی که جزء شیء نیستند ولی در پدید آمدن شیء نقش دارند.)  

علت فاعلی :

         1) آن عامل خارجی که در حرکت و تغییر اشیاء موثر است مانند افعال ارادی انسان و یا 

علت فاعلی                     پدیده‌های طبیعی که علت خارجی آن مشخص است.

در نظر ارسطو               2) آن عامل درونی که در حرکت و تغییر اشیاء مؤثر است. در پدیده‌های طبیعی که علت

                                خارجی مشخص نیست ارسطو عامل درونی را علت فاعلی گرفته است. مانند سنگی که از

                                ارتفاع‌سقوط می‌کند و برای ارسطو عامل آن که نیروی جاذبه است شناخته شده نبوده است.

شیخ الرئیس بوعلی سینا در قسمت طبیعیات کتاب شفا به همین مسأله اشاره می‌کند.

طبیعت جسم ( طبیعت شیء) : یک نوع علت فاعلی درونی به عنوان مبدأ حرکت و سکون در خود اجسام است.

علت مادی :

در نظر ارسطو ماده یا هیولا وجود بالقوه و مایه‌ی اولیه است که در اثر تغییر و تحول به فعلیت می‌رسد.

بنابراین علت مادی در نظر ارسطو در واقع مرحله‌ی استعداد در یک چیز است که تدریجاً به مرحله‌ی فعلیت قایل می‌شود. مثلاً دانه‌ی لوبیایی که در خاک کاشته می‌شود این استعداد را دارد که به بوته‌ی لوبیا تبدیل شود. بنابراین دانه‌ی لوبیا ماده‌ی اولیه یا علت مادی بوته‌ی لوبیا هست. یا تخم مرغ استعداد دارد که تدریجاً به یک جوجه یا مرغ تبدیل شود، تخم مرغ ماده‌ی اولیه یا علت مادی مرغ یا جوجه است.

بنابراین علت مادی در نظر ارسطو در واقع مرحله‌ی استعداد در یک چیز است که تدریجاً یا بر اثر دخالت یک علت فاعلی خارجی و یا بر اثر طبیعت درونی خود به مرحله‌ی فعلیت نایل می‌شود.

علت صوری :

همان فعلیتی است که یک شیء بالقوه در مراحل حرکت خود به دست می‌آورد.

رابطه علت مادی و علت صوری از دیدگاه ارسطو :

1) آنچه شدنی است ماده است و آنچه بودنی است صورت. پس ماده و صورت هیچ‌گاه از یکدیگر جدا نمی‌شوند و تا هستند با هم خواهند بود.

2) مرگ و ولادت، پیدایش و فنا، کون و فساد فقط زایل شدن صورتی است از ماده و پیدایش صورتی دیگر در آن، لذا صورت عوض می‌شود.

نتیجه : پس ماده و صورت امور نسبی هستند. یعنی چیزی ممکن است نسبت به یک چیز ماده و قوه باشد و نسبت به چیز دیگر صورت و فعلیت.

          ماده     ï    ماده   ï   ماده   ï  ماده ï   ماده

....... نطفه اولیه ï تخم مرغ ï جوجه ï مرغ  ï مرغ مادر ï ........

                  ð  صورت ð صورت ð صورت ð صورت

نکته : در هر تغییری و حرکتی که صورت می‌گیرد هر مرحله نسبت به مرحله‌ی بعد از خود ماده و قوه است و نسبت به مرحله‌ی قبل از خود صورت می باشد.

طبیعت و علت صوری : با توجه به دو نکته‌ی قبلی : 1) طبیعت یک جسم، مبدأ درونی برای حرکت و سکون در خود شیء است.

2) ماده و صورت دو مفهوم نسبی هستند. رابطه‌ی طبیعت و صورت به شرح زیر است :

طبیعت هر جسم آن صورت نخستین است که جسم را به سوی صورتی بالاتر می راند و هرگاه به صورت بالاتر رسید باز او را به صورتی بالاتر پیش می‌برد. بنابراین مفاهیم طبیعت و صورت مفاهیمی نزدیک به هم هستند. به عبارت دیگر صورت طبیعت است آنگاه که آن را به عنوان مبدأ حرکت و سکون در یک شیء در نظر بگیریم.

چنان‌که طبیعت یک تخم‌مرغ صورتی است که آن را به سوی صورت جوجه و طبیعت جوجه، صورتی است که آن را به سوی صورت مرغ، سوق می‌دهد.

علت غایی : 1) در افعال ارادی انسان : انگیزه و نیتی که باید تا پایان کار در ذهن علت فاعلی وجود داشته باشد و محرّک انجام‌کار است‌مانند انگیزه و نیت‌خیاط از دوختن لباس که می‌تواند پوشیدن یا فروختن و کسب و درآمد باشد.

2) تمام حرکات اشیاء جهان : میلی که در طبیعت هر چیزی است که ماده‌ی آن را به سوی صورت و فعلیت جدیدی سوق می‌دهد تا آن چیز را به آخرین مرتبه از کمالی که برای آن مقدور است؛ برساند. مانند میل طبیعی در یک هسته‌ی بلوط که او را مرحله به مرحله به صورت‌های جدیدی که کمال و فعلیت بالاتری دارد پیش می‌راند تا به درخت بلوط تبدیل شود.

از نظر ارسطو این میل طبیعی در هر چیزی درست شبیه همان انگیزه و نیت است و ضامن حرکت ماده‌ی اشیا است به سوی بالاترین صورت و فعلیتی که به آن می‌توانند برسند.

3) کل جهان ماده : یک نیروی طبیعی در کل جهان طبیعت که آن را به سوی هدفی عالی سوق می‌دهد، این نیروی طبیعی یک عامل آگاهانه و اصل سازمان دهنده‌ای است که در میان همه‌ی موجودات وجود دارد و نظم و هماهنگی و هدف‌داری نظام طبیعت را تأمین می‌کند.

* از نظر ارسطو جهان طبیعت مانند کدبانویی شایسته است که هیچ‌گونه کار بیهوده‌ای انجام نمی دهد. لذا در عالم طبیعت هیچ شر و بدی وجود ندارد و همه‌ی بدی‌های ظاهری در واقع زمینه‌ساز خیر و کمال بیشتر در طبیعت هستند.

- ارسطو مبادی شناخت حقایق جهان را از منظر علت‌های چهارگانه تبیین می‌کند.

- وظیفه‌ی یک فیلسوف از نظر ارسطو، تفسیر جهان هستی از افق علت‌های چهارگانه است.

- تعریف فلسفه از نظر ارسطو : دانشی که درباره‌ی علل اولیه‌ی هستی بحث می‌کند.

گروه‌های آموزشی متوسطه منطقه 15

گروه فلسفه و منطق

 



[1] جنگ‌هایی است که آتن با اسپارت داشت و در چند مرحله سالیان متمادی به طور انجامید. این جنگ‌ها در نهایت به پیروزی اسپارت انجامید.

[2]  جهل مرکب : آن است که انسان چیزی را نداند و به این نادانی خود توجه نداشته باشد بلکه خود را عالم به آن پندارد. این نوع جهل ، مرکب نامیده شده زیرا از دو جهل ترکیب یافته است. یکی جهل به واقع و دیگری جهل به این جهل. جهل بسیط : آن است که آدمی چیزی را نداند و به این نادانی خود توجه داشته باشد یعنی بداند که نمی‌داند. منطق مظفر / ج 1 / ص 33